مارسل بريون ( مترجم : ذبيح الله منصورى )

70

منم تيمور جهانگشا ( فارسى )

( شيخ - عمر ) فرزندم ناراحت بودم . او كه فرماندهى چهل هزار سوار را داشت مىبايد وارد مزينان واقع در نزديكى سبزوار شود اما از وى خبرى نميرسيد و من ( جهانگير ) را با سه هزار سوار مأمور كردم كه از راه مزينان به طرف شمال برود و تحقيق كند كه نيروى شيخ عمر كجاست و بر سر او و سوارانش چه آمده است . ( جهانگير ) و سوارانش به راه افتادند و ما بمحاصره شهر ادامه داديم و هر روز از طرف ما نامه‌هائى به تير بسته مىشد و به طرف شهر پرتاب ميگرديد و من در آن نامه‌ها بسكنه شهر و سربازان امير سبزوار مىگفتم اگر ترك مقاومت كنيد و شهر را تسليم نمائيد زنده خواهيد ماند و گرنه تا آخرين نفر كشته خواهيد شد و من زنان و فرزندان شما را اسير خواهم كرد و ببردگى خواهم برد ولى تهديدهاى من اثرى در مدافعين نداشت . يك روز من بوسيله تير چند نامه بسوى شهر پرتاب كردم و از امير سبزوار خواستم كه هنگام عصر بالاى حصار بيايد و منظره‌اى را به چشم خود ببيند . در موقع عصر امير سبزوار كه گفتم مردى بود هم‌سن من و داراى مذهب شيعه بالاى حصار آمد . من امر كردم كه برادرش ( محمد - سيف الدين ) را بحصار نزديك كنند . تيراندازان ما آماده بودند كه اگر از طرف مدافعين كه بالاى حصار ديده مىشدند به طرف ما تيراندازى شد ، آنها هم تيراندازى نمايند . ولى تيراندازانى كه اطراف امير سبزوار بودند كمان‌ها را از دوش آويخته نشان ميدادند كه قصد تيراندازى ندارند . منادى ما از طرف من خطاب بامير سبزوار بانك زد اى ( على - سيف الدين ) اگر دروازه‌هاى شهر را نگشائى و سبزوار را تسليم نكنى ، اينك مقابل چشم تو برادرت به هلاكت خواهد رسيد و ميگويم كه سر از بدنش جدا كنند . ( على - سيف الدين - مويد ) خطاب به من فرياد زد اى ( تيمور بيك ) آيا اسير تو اجازه دارد حرف بزند يا نه ؟ بوسيله منادى جواب دادم مىتواند حرف بزند . امير سبزوار خطاب ببرادر خود گفت اى محمد ، آيا تو ميل دارى زنده بمانى و ما شهر را تسليم دشمن كنيم يا اين‌كه بهتر ميدانى ما مقاومت نمائيم ولو مقاومت ما سبب مرگ تو شود . ( محمد - سيف الدين ) گفت مقاومت كنيد و آنگاه اظهار كرد ( تيمور لنگ ) بجلاد بگو سر از بدن من جدا كند . بمنادى گفتم آنچه من بمحمد مىگويم با صداى بلند براى امير سبزوار تكرار نمايد و آنگاه اين واقعه را بيان كردم جد من الب ارسلان در سيصد و پنجاه سال قبل از اين با پادشاه ( روم ) باسم ( ديو جانس چهارم ) جنگيد و او را مغلوب و اسير كرد . ( توضيح ) - تيمور لنك همانطور كه تظاهر مىكرد از نسل چنگيز است خود را از نژاد ( الپ ارسلان ) هم ميدانست در صورتىكه ( الپ ارسلان ) پادشاه سلجوقى و پدر سلطان ملكشاه معروف ، از اجداد تيمور لنك نبود و اين تذكر را لازم دانستيم كه خوانندگان محترم مشتبه نشوند - مترجم ) محلى كه پادشاه روم اسير جد من شد ، شهرى بود واقع در ارمنستان و بعد از اين‌كه ( ديو جانس چهارم ) اسير گرديد او را با زنجير نزد ( الپ ارسلان ) آوردند . ( الپ ارسلان ) از او پرسيد اگر تو بر من دست مىيافتى و مرا اسير مىنمودى با من چه مىكردى ؟ ( ديو جانس چهارم ) گفت تو را ميفروختم . ( الپ ارسلان ) حيرت زده پرسيد آيا مرا مىفروختى و درصدد برنميآمدى كه مرا بقتل برسانى پادشاه ( روم ) گفت نه براى اين‌كه كشتن تو بىاهميت بود . تو تا روزى براى من اهميت داشتى كه من تو را مغلوب نكرده بودم و بعد از اين كه تو را مغلوب كردم و اسير شدى و با زنجير تو را نزد من آوردند كشتن تو براى من بيش از قتل يك مورچه اهميت نداشت ولى از فروختن تو استفاده ميكردم .